من نویسنده نیستم ولی همیشه مشتاق نوشتن بودم . قبلا دفتر خاطرات داشتم و تفکرات و احساسات و کشفیات خودمو توش مینوشتم اما با گذرزمان رسیدیم به وبلاگ! این وبلاگ هم دقیقا جای همون دفترو برام پر کرده....
از وقتی منطقی تو رو از زندگیم حذف کردم بصورت غیر منطقی ای بی احساس شدم. نکنه تو تموم احساسم بودی!????
نوشتن جز احساسات محسوب میشه. میدونیستی؟ تعجب لازم نیست باور کنید. احساس همه جا هست حتی پشت ی ویرگول کوچیک. جمله قبل رو با دوحالت بخون.... دیدی؟ خیلی مهمه که به دنیا چطوری نگاه کنی مثبت ،منفی... من
نشسته بودم و داشتم برای امتحانات درس میخواندم. صدای جینگ جینگ گوشی باعث حواس پرتیم میشد خواستم سایلنتش کنم گفتم اول تلگرام را چک کنم شاید کسی کار مهمی داشته که پیام داده! متنی بود که بعد از خواندنش بغض کردم و همون احساس همدردی و... درونم زنده شد. چیری درون ذهنم فریاد میزند میگوید چرا لالی چرا نمیگوی
کی میداند انتظار یعنی چی ... انتظار مثل یک زهر کشنده اما ضعیف عمل میکند. ارام ارام بر رگ و ریشه و حان ادمی اثر میگذارد و او را از پا در میاورد. حتما میخواهید بگویید نه اینطور ها هم نیست. یک کم منتظر ماندن کسی را نکشته است. اری ظاهر را حفظ میکند اما .... اما دل را چه؟ دل را هم حفظ میکند؟! انتظار برا
خدایا بدترین قدرهایم را تو بهترین قضا کن.
خدایا دل تنگ ترین روزم را تو دلگشا باش.یا رب، بدترین اخلاق هایم رو نیکو گردان.
الهی ، گناهان و خطاهای فراوانم که روسیاهم گردانده تو برگیر و مرا بیامرز.
بزرگا، من کوچکترین را تو بزرگی و عزت عطا کن.
ای کریم، من فقیر حقیر را درس کرامت و بخشش بیاموز و در عمل به
وقتایی هست که میفهمی چقدر کوچیکی
وقتایی هست که میفهمی باید بجنگیوقتایی هست که نمیتونی کاری بکنی
اما ...
ی وقتایی هم هست که میبینی همه چیز به اختیارته
و میتونی هر کاری رو که بخوایی انحام بدی
میدونی درد واقعاا چیه؟
اینکه تو هیچ کدوم از این وقتها کار درست رو انجام ندی
و همیشه منفعل باشی
چون میترسی
میت
به هیچ وجه این یک ماه اخیر حالم خوب نبود.در این مدت به همه چیز از لحظه های اولیه ثبت سده در خاطراتم تا همین اواخر فکر کردم . از نتایج نشخوار اینهمه فراز و نشیب دستگیرم شد که مرگ و زندگی دو چیز جدا از هم نیستند. بلکه هر دو در کنار هم هستند و موازی با هم پیش میروند. گاهی یکی مرئی تر از دیگریست انقدر
همیشه مهربان بوده ام نسبت به کسانی که قلبم را شکستند. همیشه بخشیده ام انهایی که ازارم دادند. و هرگز نخواستم کینه در دل بپرورانم. اما هیچ وقت رفتار تبعیض امیز معلم ابتداییم فراموشم نشد. هرگز سرافکندگی و ناکامی در زندگی از یادم نرفت.. جوان تر که بودم خیال میکردم هرگز و هرگز نخواهم توانست انها را ببخش
یک پنجره میخاهم
نور باید طعم شربت لیمو بدهدتشنگان را نشانه ای هست هنوز!?
حالم هنوز دگرگون است...چشمانم را که میبندم...
نجوای باد را در کوره راه ها میشنومیاد تکرار دوستت دارم پر پژواک کوه ها،یاد درخشش لبخند مروارید در صدف،و یاد هر لحظه از لختی فضا-زمانمیافتم. غبار را از چشمم بیرون میکشم
پس تو کجایی؟